كارهاي بيهوده -- تمام كارهاي ما نمي بودند بيهوده****اگر در كار مي بستيم روزي كارداني را   ::پروین اعتصامی::

چاپ
مشاهده در قالب PDF

ربــــــاعـــــی از حــکــیــم عـــمـــر خـــیـــام

در 27 بهمن 1390.

 

با سرو قدی تازه‌تر از خرمن گل / از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل / پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

( رباعی 120 از رباعیات حکیم عمرخیام)

چاپ
مشاهده در قالب PDF

نكته‌اي در اميدواري و نااميدي

در 20 بهمن 1390.

انسانها زمانی ناامید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده!


 

چاپ
مشاهده در قالب PDF

حكايت فروشنده واقعی

در 18 بهمن 1390.

(1 - user rating)

یک پسر تگزاسی برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از این فروشگاهای بزرگ که همه چیز میفروشند (Everything under a roof) در ایالت کالیفرنیا میرود .

مدیر فروشگاه به او میگوید : یک روز فرصت داری تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم .

در پایان اولین روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است ؟

پسر پاسخ داد که یک مشتری .

مدیر با تعجب گفت: تنها یک مشتری ...؟!!!

بی تجربه ترین متقاضیان در اینجا حدقل 10 تا 20 فروش در روز دارند .

حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است ؟

پسر گفت: 134,999.50 دلار ....

مدیر تقریبا فریاد کشید : 134,999.50 دلار .....؟!!!!

مگه چی فروختی ؟

پسر گفت : اول یک قلاب ماهیگیری کوچک فروختم، بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ، بعد یک چوب ماهیگیری گرافیت به همراه یک چرخ ماهیگیری 4 بلبرینگه. یعد پرسیدم کجا میرید ماهیگیری ؟ گفت : خلیج پشتی .

من هم گفتم پس به قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم.

بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا میتواند این قایق را بکشد؟ که گفت هوندا سیویک .

پس منهم یک بلیزی 4WD  به او پیشنهاد دادم که او هم خرید .

مدیر با تعجب پرسید : او آمده بود که یک قلاب ماهیگیری بخرد و تو به او قایق و بلیزر فروختی ؟

 

پسر به آرامی گفت :

نه ، او آمده بود یک بسته قرص سردرد بخرد که من گفتم : بیا برای آخر هفته ات یک برنامه ماهیگیری ترتیب بدهیم، شاید سردردت بهتر شد

 

چاپ
مشاهده در قالب PDF

دیدار با یک سرمایه‌گذار موجه

در 18 بهمن 1390.

كتاب بيوگرافي استيو جابز
نويسنده: والتر ايساكسون

او از شریک قدیمی‌شان رون وین خواست تا یک کیس طراحی کند. وین می‌گوید: «می‌دانستم که آنها هیچ پولی ندارند، به همین دلیل چیزی را درست کردم که نیازی به هیچ ابزاری نداشت و می‌توانست در یک فروشگاه فلزی استاندارد هم ساخته شود.» طراحی او شامل یک کاور پلکسیگلاسی بود که با نوارهای فلزی و یک در بالارونده که روی کیبورد پایین می‌آمد و قرار می‌گرفت، به هم متصل می‌شد.


جابز آن را دوست نداشت. او طرحی ساده و خوش ساخت را می‌خواست که اپل را از دیگر دستگاه‌ها با کیس‌های فلزی و خاکستری رنگشان متمایز کند. در حالی که مرتب در راهروهای فروشگاه لوازم و تجهیزات مکیز رفت و آمد می‌کرد، به دستگاه‌های کنسرو غذای کویزینارت برخورد و به این نتیجه رسید که یک کیس نازک ساخته شده از پلاستیک سبک و قالب گیری شده می‌خواهد. او در یکی از جلسات هومبرو به یک مهندس مشاور محلی به نام «جری مانوک» پیشنهاد داد تا در برابر 1500 دلار این طرح را درست کند.
مانوک که به ظاهر جابز مشکوک بود، پول را جلوتر خواست. جابز قبول نکرد، اما مانوک به هر حال کار را گرفت.
او بعد از هفته‌ها یک کیس ساده پلاستیکی و قالب گیری شده را ساخت که طراحی کاملا راحت و خوش ساختی داشت. جابز ذوق کرد و هیجان‌زده شد.
حالا نوبت منبع تغذیه بود. خوره‌های دیجیتالی مثل ووزنیاک توجه کمی به چیزهایی داشتند که خیلی آنالوگ و معمولی بودند، اما جابز معتقد بود که این یک قطعه کلیدی است. به خصوص او مثل همه دوران کاری‌اش می‌خواست نیروی برق را از راهی تامین کند که نیازی به یک فن نباشد. فن‌هایی داخل کامپیوترها هیچ تناسبی با اصول ذِن نداشتند و ذهن را منحرف می‌کردند. او آتاری را به خاطر مشورت با آلکورن که مهندسی الکترونیک با اصول قدیمی می‌دانست، ترک کرد. جابز به خاطر می‌آورد: «آل من را با آدم زیرک و باهوشی به نام «رود هالت» آشنا کرد که یک مارکسیست سیگاری بود که چندین بار ازدواج کرده بود و در همه چیز تخصص داشت.» مثل برخورد اولی که جابز با مانوک و دیگران داشت، هالت نگاهی به او انداخت و مشکوک شد. او گفت: «من آدم گرانی هستم.» جابز احساس کرد که او ارزش آن را دارد و گفت مشکلی برای هزینه نداریم. هالت که بالاخره به عنوان یک کارمند تمام وقت به اپل پیوست، گفت: «او من را برای کار اغوا کرد.»
هالت به جای یک منبع تغذیه قدیمی طولی، چیزی شبیه به منبع تغذیه به‌کار رفته در نوسان نما را ساخت. این منبع تغذیه برق را شصت بار در ثانیه قطع و وصل نمی‌کرد، بلکه هزاران بار این کار را می‌کرد. این کار باعث می‌شد تا منبع تغذیه برق را مدت بسیار کمتري در خودش ذخیره کند و بنابراین گرماي کمتری را هم تولید کند. جابز بعدا می‌گوید: «این منبع تغذیه به اندازه مدار منطقی اپل دو تحول بزرگ ایجاد کرد. رود به خاطر این کار شهرت چندانی در کتاب‌های تاریخ پیدا نکرد، در حالی که باید احترام بیشتری به این کارش گذاشته شود. حالا هر کامپیوتری دارای منبع‌های تغذیه سوئیچی است که همه از این طرح رود تقلید شده‌اند.» با تمام هوش و ذکاوتی که ووزنیاک داشت، این کاری نبود که او بتواند انجام بدهد. ووز تایید می‌کند: «من فقط به طور سربسته می‌دانستم که منبع تغذیه سوئیچی چیست.» پدر جابز زمانی به او یاد داده بود که تلاش برای تکامل به معنای توجه به کار استادانه است حتی در اجزایی که دیده نمی‌شوند. جابز این قاعده را برای ترکیب و شکل کلی بورد مدار داخلی اپل دو به‌کار برده بود. او طرح اولیه را رد کرده بود چون خط‌ها در آن به اندازه کافی صاف نبودند.
این علاقه زیاد به تکامل باعث شد تا تسلیم خواسته‌های فطری‌اش شود تا بخواهد آنها را کنترل کند. اغلب خوره‌های کامپیوتر (هکرها) و خوره‌های سرگرمی دوست داشتند تا بر اساس نظر خودشان اجزای مختلف را درست کنند، اصلاح کنند و به کامپیوترشان متصل کنند. از نظر جابز این تهدیدی بود برای تجربه یک محصول یکدست برای کاربر نهایی. ووزنیاک که در قلبش یک خوره کامپیوتر و هکر بود، با جابز مخالف بود. او می‌خواست هشت سوراخ روی اپل دو برای کاربران درست کند تا هر بورد مدارهای هر قدر کوچک‌تر و لوازم جانبی که می‌خواهند را به آن اضافه کنند. جابز اصرار داشت که فقط دو سوراخ برای یک پرینتر و یک مودم باشد. ووزنیاک یادش می‌آید: «من معمولا زندگی را آسان می‌گرفتم، اما آن موقع به او گفتم: «اگر این چیزی است که می‌خواهی، برو و خودت یک کامپیوتر دیگر درست کن. می‌دانستم که آدم‌هایی مثل من بالاخره چیزی را پیدا می‌کنند که به هر کامپیوتری اضافه کنند.» ووزنیاک آن موقع در این بحث برنده شد، اما او می‌توانست حس کند که قدرتش در حال کمتر شدن است. «آن موقع در جایگاهی بودم که این کار را بکنم. اما همیشه در چنین جایگاهی نبوده‌ام.»
مایک مارکولا
همه این کارها پول لازم داشت. جابز می‌گوید: «تهیه ابزار آن کیس پلاستیکی هزینه‌ای برابر 100 هزار دلار داشت. فراهم کردن همه این چیزها برای تولید هزینه 200 هزار دلاری داشت.» او پیش نولان بوشنل برگشت تا در ازای گرفتن مقداری پول، بخش کمی از سهام عادی اپل را به او بدهد. بوشنل می‌گوید: «او به من گفت که اگر 50 هزار دلار به او بدهم، او یک سوم کل سهام شرکت را به من می‌دهد. من خیلی زیرک بودم، گفتم نه. مسخره بود که به آن فکر کنم در حالی که آن را نخواسته‌ام.»بوشنل به جابز پیشنهاد داد که به سراغ «دون ولنتاین» برود. او آدمی رک گو و مدیر بازاریابی قبلی شرکت نشنال سمیکانداکتور (National Semiconductor) که موسس سکویا کپیتال (Sequoia Capital)، شرکتی پیشرو در زمینه سرمایه‌گذاری مخاطره‌آمیز بود. ولنتاین با ماشین مرسدس به گاراژ جابز آمد در حالی که کت و شلوار آبی، پیراهن یقه دکمه دار و کراوات کوتاه پوشیده بود. اولین برداشت ولنتاین از جابز این بود که او ظاهر و بوی عجیبی داشت. استیو سعی داشت مظهری از ضد فرهنگ‌ها باشد. ریش کم پشتی داشت، خیلی لاغر بود و شبیه «هوشی مینه» بود. با این حال ولنتاین نتوانست به امید ظاهرش به یک سرمایه‌گذار برجسته در سیلیکون ولی تبدیل شود. چیزی که بیشتر او را ناراحت می‌کرد این بود که جابز چیزی درباره بازاریابی نمی‌دانست و به نظر می‌رسید که به دوره فروشی محصولش به تک‌تک فروشگاه‌های شخصی راضی است. ولنتاین به او گفت: «اگر از من می‌خواهی برایت سرمایه‌گذاری کنم، لازم است کسی را به عنوان شریک داشته باشی که بازاریابی و توزیع محصول را بشناسد و بتواند برنامه تجاری بنویسد.» جابز دوست داشت وقتی آدم بزرگ‌ها نصیحتش می‌کنند، خودش را عصبانی یا نگران نشان دهد. در مورد ولنتاین حالت دوم را نشان داد و جواب داد: «سه نفر را به من پیشنهاد بدهید.» ولنتاین پیشنهادهایش را مطرح کرد و جابز هر سه نفر را دید و با یکی از آنها که مردی به نام «مایک مارکولا» بود، دوست شد. مارکولا بالاخره در دو دهه بعد نقشی کلیدی را در اپل به عهده گرفت.
مارکولا فقط سی و سه سال داشت، اما آن موقع بعد از کار در شرکت فیرچایلد (Fairchild) و بعد اینتل (Intel) بازنشسته شده بود. او بعد از آنکه سهام اینتل عرضه عمومی شد، توانست میلیون‌ها دلار از معامله سهامش به دست بیاورد. او آدم محتاط و باهوشی بود با حرکات دقیق و حساب شده، چون در دبیرستان ژیمناستیک کار بود. او مهارت خوبی در فهمیدن استراتژی‌های قیمتی، شبکه‌های توزیع، بازاریابی و سرمایه‌گذاری داشت.

چاپ
مشاهده در قالب PDF

حكايت پير شدن چند دوست قديمي

در 18 بهمن 1390.

چند دوست قديمی که همگی ٤٠ سال سن داشتند می‌خواستند شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام باهم توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا خدمتکاران خوشگلی دارد.


١٠ سال بعد که همگی ٥٠ ساله شده بودند دوباره تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند. و پس از بررسی رستوران‌های مختلف، سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا غذای خيلی خوبی دارد.


١٠ سال بعد در سن ٦٠ سالگی، دوباره تصميم به صرف شام با همديگر گرفتند و سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا محيط آرام و بی‌ سر و صدايی دارد. 


١٠ سال بعد در سن ٧٠ سالگی، دوباره تصميم گرفتند که شام را با هم بخورند و سرانجام پس از بررسی رستوران‌های مختلف تصميم گرفتند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا هم آسانسور دارد و هم راه مخصوص برای حرکت صندلی چرخدار.


و بالاخره ١٠ سال بعد که همگی ٨٠ ساله شده بودند يکبار ديگر تصميم گرفتند که شام را با همديگر صرف کنند و پس از بررسی رستوران‌های مختلف سرانجام توافق کردند که به رستوران چشم‌انداز بروند زيرا تا به حال آنجا نرفته‌اند.

ارتباط با ما

با ما در ارتباط باشید ...

شنیده ها و گفته های خود را برای ما ارسال کنید ...

 

ارتباط با ما

حامیان